به نام خدا
مامان فاطمه ی عزیز
سیده خانم
عزیز جون
مـادر
... بزرگوار من نمی دانم چه خطابت کنم،
ولی امروز بلاخره دیدمت! و این بزرگترین آرزوی من در این چندین سال بود که برآورده شد ...
آنطور که همیشه در ذهن تصویرت می کردم نبودی.. خیلی خیلی شیرین تر و مهربان تر و زیباتر از آن بودی.
می دانم که نه مرا دیده ای.. نه هرگز می شناسی ام.. و نه احتمالا اینجا را می بینی.. اما برای دل خودم، از کنار همین حرم می نویسم: که چقدر دوستت دارم.. و چقدر این احساس امروز در دلم چند برابر شد .. و چقدر نگاهت،حرف هایت و صدایت را عاشقم. حتی شاید بیشتر از عَموم ...
بهار
به نام خدا

خرمدره؟! هی! چه می گویید؟!!
مگر می شود خُرم باشد، سبزی ای که به گناه ِ بی خردی این آدم ها ، ریشه کَن شود؟
من دلم می خواهد تمام طراوت کودکی و جوانی ام را یک جا به پای این سه مادر بریزم ..
ولی به من بگویید : آیا روزی دوباره سبز می شوند؟
با شما هستم!
مـی شــونــد؟!
.
.
نه/ دیگر نه ...
پ.ن : دوستان.. در این پست در چند جمله صرفا به بیان احساسات و ابراز ناراحتی و همدردی خودم نسبت به این اتفاقات پرداختم. و به هیچ عنوان مخاطب خاص ندارد.. مخاطبش از خودم شروع می شود، تـا مسئولان و مدیران مقام بالای شهرستان خرمدره. چرا که نه من مطمئن به کامل بودن اطلاعاتم دارم، نه حقایق رو تمام و کمال می دونم.. و نه در جایگاه قضاوتم. شما چطور؟
پس لطفا قضاوت ممنوع! .. سپاس/
شازده کوچولو می گفت :
گل من گاهی بداخلاق و کـم حوصله و مغرور بود
اما ماندنی بود .
این بودنش بود که او را تبدیل به گل من کرده بود
...
پ.ن ۱ : عَموم .. پریروز (۴شنبه) به غرفه تون سر زدم. خیلی قشنگ بود ..
پ.ن ۲ : دوست عزیزم که با اسم "..." برام کامنت گذاشتی، اگه زمان و مکان مناسبش بود بحث مفصلی در اون باره با هم می کردیم .. قطعا قانع و توجیه تون می کردم. بهرحال ممنون از درمیون گذاشتن دیدگاهتون..